ذبيح الله صفا
1201
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
از سيهبختى بهر منزل كه جا كردم دو روز * حسرت از بوم و بر آن خانه مىآيد برون كهنه شد افسانهء فرهاد اكنون دور ماست * در جهان هر روز يك افسانه مىآيد برون مىتواند چشم او كار دلم كردن تمام * مست خوب از عهدهء ديوانه مىآيد برون در جهان هر غم كه بيرون كرد سر از گوشهيى * نيك چون ديدم به من همخانه مىآيد برون گر بكارد دانههاى اشك گرم خود مسيح * خوشههاى شعله از هر دانه مىآيد برون * غمزهات با خلق اگر پنهان زبانى داشتى * كشتهء ناز تو بودى هركه جانى داشتى هيچ دل بىزخم ناسورى نزادى از ازل * گر قضا مانند ابرويت كمانى داشتى اى تن بدروز چون گرد از درش برخاستى * در زمين چون خو گرفتى ؟ كآسمانى داشتى اى نفس از مصر جان بىبوى يوسف مىرسى * پيش ازين گاهى خبر از كاروانى داشتى اى زبان از حيرت ديدار خاموشيت چيست * گاه با خود ماجرايى داستانى داشتى دل قوى دار اى دل بىصبر و دل كاندر ميان * گم نمىگردى كه از داغش نشانى داشتى بىزبانيهاى خود را عرض كردى اى مسيح * در طريق بىزبانى خوشزبانى داشتى * همدم چو به خاك درسپارى تن ما * سازى ز پلاس چاك پيراهن ما آن آب كه بر تربت ما خواهى ريخت * زنهار بيفشار هم از دامن ما * از دود دلم زلف صبا در گرهست * خون در رگ نافهء ختا در گرهست اين رشتهء جان كه در تنم خفته چو شمع * در هر عضوى جدا جدا در گرهست * سرپنجه زبون شد و دليرى هم رفت * روباهى ما زود چو شيرى هم رفت ايام شباب عطسهيى بود و گذشت * خميازهء عمر بود پيرى ، هم رفت * كس نيمگل از روى تو چيدن نگرفت * كآن رنگ گل از كفش چكيدن نگرفت تا روى ترا خداى ديدن نگرفت * گويى سامان آفريدن نگرفت *